به خاطر هراس و دلهره از خودم گریختم و به آغوش تو رسیدم . آغوش تو ، پلی شد از من به خودم . در آغوش تو ، وقتی به آرامش رسیدم ، تازه توانستم خودم را ببینم و خودم را دوست بدارم
ما اغلب عادت کردیم که فریادها را بشنویم و از سکوتها گذر کنیم . یاد گرفتیم که همیشه گوشمان به سوی صداهای بلند بچرخد و از نجواها عبور کنیم . آنقدر در هیاهوها و فریادها غرق شدیم که نفرت چشمها را ندیدیم . قیل و قال روزانه ما را از شنیدن صدای سکوت باز داشت .
آقای وحید خراسانی در سخنان خود عبادت و عبودیت را به دو قسم عبادت بالتسخیر وعبادت بالاختیار تقسیم کردند . عبادتی که برای رفع تکلیف است و فقط برای ترس از آتش و یا کسب پاداش انجام می گیرد . عبادتی که به قول امام علی عبادت ترسویان و تاجران است . گروهی اندک نیز در کمال آزادی و تعقل و عاشقانه خدا را پرستش می کنند ، چون خدا را شایسته عبادت می دانند که به قول علی اینها آزادگان هستند و اگر بهشتی هم نباشد ، باز خدا را عبادت خواهند کرد . راه مستقیم راهی از دل تا عرش است و هیچ دلی مثل دیگری نیست و به همین خاطر راههای مستقیم در عین یکی بودن ، بی شمار است به تعداد خلایق .
نوآوری و دانش تازه از سوال چرا به وجود می آید . عقلانیت با چرا شروع می کند و پس از اثبات و روشنگری به چگونه می رسد . در واقع ابتدا قلمرو پدیده ها تعریف شده و سپس رویکردهای بهبود آن جستجو می گردد . دینداران دایره تحقیق و سوالشان روی چگونگی پدیده هاست و سوال از چرایی شرعیات را گمراهی می دانند و برای همین به مرور زمان دین را پیرایه ها از مسیر خارج می سازد .
می توان عاشقانه دوست داشت و نیز می توان از ترس دوست داشت . می توان عاشقانه کاری را انجام داد و یا برای رفع تکلیف آن را انجام داد . قرنهاست واعظان دینی ما را آدمهای ترس و تکلیف بار آوردند . ترس از آتش دوزخ ما را با خدا بیگانه ساخت . رفع تکلیف نیز ما را از عشق تهی ساخت .
من آمیزه ای هستم از خوبی و بدی ، از زیبایی و زشتی ، از خنده و گریه ، از پر و خالی ، از تلاش و تنبلی ، از سلامت و کسالت ، از آزادی و اسارت ، از سفید تا سیاه . گاهی تا پیش خدا می روم و گاهی زمین می مانم . به سراغ من اگر می آیید ، اینگونه بیایید.
روزگاری بود که برخی ها در خطابه های غرایشان از حقیقت ، عدالت و کرامت انسان حرف می زدند . کسانی که توده ملت چشم امید به انها دوخته بودند و آنها را با نام آقا خطاب می کردند . آقایانی که در این سی سال واقعا باورشان شد که آقا هستند و به هر چیز بزرگ و کوچک دخالت کردند . آقایانی که دیگر آقا نیستند و شدند شریکان اربابان قدرت . آقایانی که دیگر نشانه امنیت و آرامش روانی نیستند و شاید حضورشان آرامش مردم را به هم می زند . در میان آنها کسانی هستند که بدجوری ابزار جور و ستم حاکمان ستم شدند . کسانی که عمری در طلب آزادی و عدالت سپری کرده بودند ولی در پایان راه درست در روزهایی که ریش سفید خبر از رفتن می داد ، در مقابل آزادی و عدالت ایستادند . آنها با خدایشان و حتی با خودشان بد معامله ای کردند . دلهای ما نیز که در بین این جماعت پشیزی از همان ابتدا ارزش نداشت . ما برای آنها سیاهی لشگر بودیم که آنها به خواهشهای نفسانی شان برسند . چقدر حالم بد می شود از این همه سیاهی لشگر شدن ...
آنقدر در رویاهای دور و دراز خود گرفتار آمدیم که هیچوقت چشمان زیبا و اغواگر او را ندیدیم ...
زندگی کجاست که ما در روز مرگی گم شدیم .
خردورزی کجاست که ما در دانش گم شدیم .
دانش کجاست که ما در اطلاعات گم شدیم .
T.S. Eliot, "The Rock", Faber & Faber 1934.
زندگی از چیزهای ساده و شیرین آغاز می شود . نوزاد هر روز چیز تازه کشف می کند و از این نوآوری های خود لذتی سرشار می برد . در روزهای کودکی مسایل پیش پا افتاده باعث نشاط فرد می شوند ، چون هنوز محدود کردن خود را یاد نگرفته است . انسان تا اندکی یاد گرفت ، به نام نخبه بودن و فرهیخته بودن ، نه نقد را تاب می آورد و نه رنج اموختن را بر خود هموار می سازد . او استاد چند کلمه ای می شود که آموخته است و از ترکیب و تغییر واژه ها بی خبر می ماند . او با خلاقیت بی حد و حصر آغاز می کند و چند قدمی نرفته در دام خود تنیده گرفتار می آید . او که هر روزش از رنگهای تازه آکنده بود ، در روزمرگی می ماند .
هر روز در سراپرده خویشتن به تماشای تو می نشستم . تو همیشه در مدرسه عشقم حاضر بودی و من ندیدم که حتی یک بار نیز غایب شده باشی . هر بار تماشای تو برای من دنیایی بود و اعتراف می کنم که هیچگاه از تماشای وجودت سیراب نگشتم . من به تو عادت نکردم وهر روز از نو عشق در من آفریده می شد . انگار دیروزی نبود و همین امروز من ترا برای اولین بار دیدم .